چهارشنبه تا شنبه صبح با جمعی از دوستان برای کوهنوردی به قله سهند در نزدیکیهای تبریز سفر کرده بودیم. به همین دلیل از وقایع تهران خبر نداشتم.
روز رای گیری (جمعه ) برای ادای فریضه در یکی از روستاهای بین راه توقف کردیم تقریبا تمام دوستان به موسوی یاکروبی رای دادند. بوی پیروزی فضا را عطر آگین کرده. همه ایمان دارند که احمدی نژاد خواهد رفت. یکی از دوستان از تهران با من تماس گرفته و برای جشن فردا برنامه میریزد. قرارمان فردا میدان ونک در جشن پیروزی.
صبح روز شنبه در اتوبوس همه مشغول چرخاندن پیچ رادیوها هستند شاید جایی خبری از انتخابات بگوید. زمزمه های عجیبی از گوشه و کنار میرسد. میگویند احمدی نژاد تا حالا رای بیشتری آورده. من به ساده لوحی دیگران میخندم. چنین شایعه ای را چطور میتوان باور کرد. با همه این احوال احساس بدی به من دست میدهد.
ترمینال بیهقی که رسیدیم ساعت 6 یا 7 صبح شده بود. شایعات تا حدی در بچه ها اثر کرده. آثار غم و غصه در چهره های درهم کشیده آشکار است. من هم کم کم به فکر این می افتم که فکری برای خارج رفتن کنم. چطور میتوان چهار سال دیگر چنین وضعی را تحمل کرد.
سوار تاکسی که شدم راننده هم اخبار بد را تائید کرد. البته هنوز نتایج قطعی اعلام نشده و من امیدوارم که نتایج اعلام شده تنها مربوط به شمارش آرا در روستاها و شهرهای کوچک باشد. اما چند ساعت بعد تمام امیدهایم به یاس بدل میشود. احمدی نژاد در دور اول پیروز انتخابات شد. نتایج اعلام شده به حدی دور از ذهن و مضحک به نظر میرسد که یقینا میتوان گفت این نتایج دستکاری شده است. آرای کروبی حتی از آرا باطله کمتر است. من حداقل در دانشگاه خودمان میدانم کروبی طرفداران کمی ندارد. در دانشگاههای دیگر هم همینطور. او تنها کسی بود که قاطعانه از دانشجویان حمایت میکرد. مواضع سرختانه او در مسائل مختلف هواداران زیادی را برای او جمع کرده بود وحالا میگویند رای او از آرا باطله کمتر است.
شوک عجیبی وارد شده و همه را در بهت و حیرت فروبرده. تمام شور وشعف انتخابات تبدیل به بغضی سنگین در گلو شده. در همین حال و هوا بودم که از بالکن خانه اولین نشانه های درگیری را دیدم. دود از داخل خیابان ولیعصر بلند میشود. سطلهای زباله را میبینم که آتش از آنها زبانه میکشد. جمعیت زیادی در خیابان هستند. مردم در دسته های کوچک مشغول شعار دادن هستند. نمیخواهم این صحنه ها را ازدست بدهم. به خیابان میروم. در میدان ونک مردم شعار میدهند پس از مدتی پلیس میرسد. موتور سواران پلیس برای ترساندن ناگهان با شتاب و با سر و صدای بسیار وارد جمعیت مسیشوند اما این کار بسیار ناشیانه ای است و مردم را که تنها شعار میدهند به شدت تحریک میکند. سرانجام با تحریکات احمقانه ای که انجام میشود درگیری شکل میگیرد. ظاهرا این پلیس است که خونسردی خودش را از دست داده نه مردم. ناگهان به یکی حمله میکنند و او را کتک میزنند. لباس شخصیها با چهره هایی برافروخته به مردم حمله ور میشوند. کم کم درگیری شدت میگیرد. یکی از دوستانم با موتور می آید و ما برای دیدن وضعیت در خیابان ولیعصر به سمت جنوب حرکت میکنیم.
جای جای خیابان ولیعصر آتش به پاست و جمعیت کثیری در خیابان هستند. گاهی اوقات موتور از میان دود غلیظی عبور میکند در حدی که به سرفه می افتیم. نزدیک فاطمی از کنار چند موتور آتش گرفته عبور میکنیم. متوجه شدیم دراینجا میان پلیس و مردم درگیری شده و مردم پلیس را مغلوب کرده اند. البته درگیری حالت ایذائی دارد. چون اینجا دوباره پلیس مستقر شده. حتی گاهی ما مجبور میشویم از میان پلیسهای موتور سوار عبور کنیم. اولین بار است که از این موجودات میبینم. روی هر موتور دو نفر سوارند نفر دوم باتون یا تفنگ برای پرتاب اشک آور دارد. با آن زره های بر تنشان چهره مخوفی پیدا کرده اند. هر چه به سمت جنوب میرویم شدت درگیریها بیشتر میشود. سر انجام در نزدیکیهای چهار راه ولیعصر از موتور پیاده میشویم و به مردم میپیوندیم. در بلوار کشاورز پیاده های پلیس مقابل مردم هستند. گاهی پلیس ناگهان حمله میکند و همه به عقب فرار میکنند.هیچکس دوست ندارد درچنگ اینها بیفتد چرا که بیرحمانه با باتون به جانش می افتند اما بعد می ایستند و دوباره شعار میدهند. نبرد مسخره ای به نظر میرسد. چون مردم را نمیتوانند متفرق کنند. فقط جلو می آیند و مردم عقب میروند و ظاهرا این روال میتواند تا ابد ادامه داشته باشد. در جریان یکی از این گریزها من به داخل یک جوی افتادم و زانویم شکاف برداشت اما چنان در هیجان بودم که اهمیتی ندادم. یک بار قبل از آنکه خطوط معترضین و پلیس کاملا از هم جدا شود یکی از پلیسها که خیلی داد و بیداد راه انداخته بود و چند نفری را باتون زد اشتباها از گروهش جدا افتاد و در آن شلوغی ناگهان خود را بین مردم تنها دید. مردم خشمناک به سمت او دویدند. او کلاهش را زمین انداخت و با تمام سرعت فرار کرد اما او را گرفتند. کمی گوشمالی اش دادند و رهایش کردند. کلاهش را هم هر ازچند گاهی یکی به هوا پرت میکرد. در حین تظاهرات با دو نفر از دوستانم تماس گرفتم .یکی در یوسف آباد مشغول جنگ و گریز بود. ظاهرا در آنجا درگیری فوق العاده سنگین بوده و موتوری های ضد شورش به جان مردم افتاده بودند. دیگری در سعادت آباد در یک تظاهرات کاملا مسالمت آمیز شرکت داشت.
با فرا رسیدن شب به خانه برمیگردیم. میتوانم بگویم امروز مردم دست بالا را داشتند. نیروی پلیس به هیچ وجه کافی نبود. ظاهرا آنها در بلوار کشاورز تنها حالت دفاعی داشتند و نیروهای خود را در یوسف آباد متمرکز کرده بودند. که البته در آنجا هم موفقیت چندانی کسب نکردند. اما به علت کمبود نیرو کلا سعادت آباد را به حال خود رها کردند. نکته بسیار جالب حضور بسیار گسترده زنان در تظاهرات بود که پا به پای مردان در جنگ و گریز حضور داشتند.
گفته بودم از خاطرات روزهای انتخابات خواهم نوشت. فکر میکنم بهتر است از چند روز قبل شروع کنم. مطالبی را که مینویسم از دفترچه خاطراتم هستند با کمی تغییر. در این مدت فرصت وبلاگ نویسی نبود اما خاطرات آن روزها را در دفتری با عجله و بدخط نوشته ام.
البته دفتر خاطراتم نیز کامل نیست و قبل از نوزده خرداد تا مدتی دفترم سفید است.
سه شنبه نوزدهم خرداد ماه:
نرسیدم یا تنبلی کردم و در این چند وقت چیزی ننوشتم اما سیر حوادث در کشور سرعت زیادی گرفته و من احساس میکنم کشور آبستن حوادث جدیدی است. برای همین دوست دارم این روزها را حتما ثبت کنم.
خیابانها این روزها درست بعد از ساعت 10-11 به شدت شلوغ است. هواداران موسوی خیابان ولیعصر را تقریبا اشغال میکنند. بوق زنان ماشینها رد میشوند و شهر پر از هیاهو میشود. دیشب یک مناظره بسیار خوب میان احمدی نژاد و محسن رضایی درگرفت. شخصا از رضایی خوشم آمد. آمارهای احمدی نژاد را زیر سئوال برد و به شدت با او برخورد کرد.
دیروز بنا به دعوت ستاد موسوی که از طریق اس ام اس پخش شده بود همه از ساعت پنج تا نه شب خیابان ولیعصر را قرق کرده بودند. من هم در خانه جایم نمیشد. رفتم میدان ونک. آنجا به طور کامل پر از هواداران موسوی بود موج جمعیت تا تجریش حضور داشت. از طریق یکی از دوستان به صورت تلفنی متوجه شدم از چهار راه ولیعصر تا میدان ولیعصر همینطور است.
این روزها مردم با هم مهربانتر شده اند. جالب است که در اینهمه شلوغی عده ای از هواداران احمدی نژاد از سیل جمعیت طرفدار موسوی عبور کردند و حتی کوچکترین درگیری بین دوطرف پیش نیامد. شعارهای بسیار جالبی درست شده بود. یک طرف جمعیت میگفت دو دو تا طرف دیگر فریاد میزد ده تا. این شعار اشاره به صحبت موسوی در مناظره داشت که میگفت با پدیده ای روبرو هستیم که در چشم تو زل میزند و میگوید دو دو تا ده تا.
یکی دیگر از دوستان هم از اهواز تلفن زده بود و میگفت آنجا هم شلوغ شده.
نکته بسیار شیرین این تظاهرات دیدار دوستانی بود که مدتها آنها را ندیده بودم و به صورت اتفاقی در جمعیت دیدمشان. و با هم اوقات بسیار خوشی را گذراندیم.
امروز در یک حادثه بسیار مهم هاشمی نامه ای سرگشاده به رهبری فرستاد و خواستار موضعگیری او شد.